![]() |
![]() |
|
|
سلام آره باید سلام کنم یه سلام باچشمای خیس هر چند باورت نمیشه فکر میکنی خیلی بدم هیچی از احساس سرم نمیشه حق داری به خدا . (همون خدایی که تو میگی و همون خدایی که من میگم) هیچکس رو مث تو تا حالا تو زندگیم ندیدم شاید فک کنی دروغ میگم مث همیشه اما میخوام اینجا فقط راست بگم . حتی اگه به ضررم باشه درست فهمیدی خیلی آدم پستی هستم اصلآ از اول لیاقت تورو نداشتم اما تو این اشتباه رو کردی خیال کردی من خوبم / که نبودم اما نمیدونم تا حالا شنیدی یا نه آدم هرچقدر هم بد باشه به یه چیزایی اعتقاد داره . واسش ارزشه و دوسشون داره منم مث بقیه تا حدودی میدونی . خدام / دینم / پیامبر و امامام (خلاصه اعتقاداتم) + خانوادم و چند تا چیز دیگم برام پاک بودن و هستن تو هم از روزی که اومدی تو زندگیم دقیقآ اومدی رو نقطه ضعفم (خانواده ام) شاید باورت نشه (حتمآ نمیشه) اما به خاطر همین قضیه حساب تو از عالم و آدم جدا بود به همین علت تو دلم پا گرفتی اما من هنوز بیرون پست و بد بودم {نمیدونم بهت گفته بودم یا نه من از همون اول که مشهد رفتم تو دلم عهد کردم که تو حرم آدم باشم (هر کیم یا هر چیم پیش تو سر به زیر میام ...) اما بیرون ممکن بود هر غلطی بکنم باورکن الان که دارم میگم داره بغضم میترکه . چشام پر اشک شده . از امام رضا (ع) خجالت میکشم اما واقعیته حتی تو حرم تو صورت یه خانم نگاه نمیکردم سعی میکردم حرف بد از دهنم در نیاد} میخوام با این مثالم درک کنی تو که اومدی تو زندگیم . (همه چیت با همه فرق میکنه . حتی اومدنت) خیلی اتفاقا افتاد شاید حتی اولا میخواستم به چشم دیگه بهت نگاه کنم . اما نتونستم از حرف زدنت . از دلسوزیات . از پاکیت (همون قضیه خجالته و حرمته داشت پیش میومد) نمیخواستم اما داشت پیش میرفت شبکاریام تو شرکت تا یواش یواش برام جا افتاد یه مامان کوچولو اما ساده . فهمیده . پاک . زلال (باور کن دروغ نمیگم . اول حرفام گفتم . اینجا نمیخوام هیچ دروغی بگم) چقدر دلسوز بود واقعآ فرشته بود همیشه . مخصوصآ تو نت احساس میکردم یه تکیه گاه بزرگ مادری پشتم هست منو لوس کرده بود شده بودم مث یه بچه کوچولو دیگه علاقه های قبلی رو نداشتم نه تو نت . حتی تو زندگی بیرونمم تآثیر گذاشته بود شایدم خیلی اتفاقا میفتاد و بهش نمیگفتم . چون دیگه برام یه مامان دلسوز شده بود (من تو زندگیمم همینم . همه چیز رو به مامانم نمیگم) اما این مامان کوچولوی من که باور کن خیلی شبا تو فکرش بودم که میخوابیدم . علاوه بر مهربونی و دلسوزی و سخت کوشی زیاد . خیلی حساس هم بود به همین خاطر خیلی با هم بحث و به قول خودت دعوا داشتیم اما دقیقآ همونجوری که یه بار گفتی : هیچکدوم از دعواهامون سر خودمون نبود . همش سر بقیه بود حالا باید چیکار میکردیم ؟؟؟ به خاطر هم اعتیادمون به نت بیشتر شده بود روز به روز دوست داشتنمون (میدونم باور نمیکنی . ولی دارم حرف دلمو میگم) بیشتر میشد آره . میگی من بهت گیر میدادم . چون مبخواستم ازت دور بشم . اما با اینکه خودت میدونی چقد بدم میاد . اما قسم میخورم که برام مهم بودی . روت غیرت و تعصب داشتم اگه بهت گیر میدادم دوس نداشتم خدای نکرده کسی حتی یه لحظه خدای نکرده فکر بدی دربارت کنه هرچند از خودت و رفتارت مطمئن بودم و میدونستم اجازه همچین چیزی رو به کسی بدی . اما من پسرم . خودمونو بهتر میشناسم . اما اون قضایا من و اون خیلی وقت بود آشنا شده بودیم کاملآ اتفاقی من تازه اومده بودم کلوپ . هنوز حیرون و سرگردون بودم نمیدونستم چیکار کنم یه شب دیدم یکی اومد و گفت میتونی به من کمک کنی ؟ گفتم چه کمکی ؟ من کاری بلد نیستم . تازه اومدم . گفت کاری نداره بیا تو این کلوپ عضو شو و بگو منو فلانی عضو کرده (مث همون مسابقه زیستن) گفتم باشه ازش پرسیدم چجوری عضو بشم . بهم گفت . رفتم دیدم خیلی ساده است . گفتم اگه میخوای میتونم کمکت کنم . (چون دیده بودم با یکی رقابت داشت . ولی دوم بود) گفت ممنون میشم منم به چند نفری گفتم خلاصه این ارتباط ما کم کم از اینجا شروع شد آی دی یاهوی هم رو هم داشتیم / گاهی آف میذاشت فقط گاهی سلام و علیک میکردیم و دیگه هیچی تا هینکه یه بار که با هم چت میکردیم بهم گفت میای یه وبلاگ مشترک داشته باشیم ؟ گفتم بلد نیستم ( وبلاگ داشتم . اما هیچی ازش سر در نمیاوردم . فونتای درشت . بدون قالب . بدون عکس) گفت من بلدم فقط بیا با هم باشیم گفتم اگه بهم یاد میدی . باشه (اصلآ تو جو وبلاگا و وبلاگ مشترکا و علتشون نبودم . گفتم چیز عادیه حتمآ) گفتم من عکس زیاد دارم . عکسا رو من میذارم و نوشته ها با تو یواش یواش بعضی چیزا رو بهم یاد داد همینجوری ارتباطمون بیشتر شد تا همون قضایایی که بهت گفتم درسته . شاید من نباید شروع میکردم . یا شاید باید ادامه نمیدادم اما کاش از دل من خبر داشتی که دلایلش قانع کننده بود یا نه تا اینکه یه بارم مشهد رفتم و دیدمش . اما نه اونباری که تو میگی اون دفعه به خاطر اون نرفتم هرچند دفعه قبلشم به خاطر اون نرفتم (گفتم بهت . خیلی پست بودم اما نه اونقد که به خاطر امام رضا (ع) نرم . به خاطر یه فرد عادی برم) نمیگم خطا نکردم من که ادعا نکردم هنوزم میگم خیلی بدیهایی کردم تو زندگیم . در حق خیلیها اما اینو بدون در حد یه مامان دوست داشتم و دارم بچه در حق مادرش بدی زیاد میکنه . اما طاقت خدای نکرده یه قطره اشک مادرشو نداره خیلی اذیتت کردم خیلی آزارت دادم شایدم به قول تو خیلی نامردی در حقت کردم اما به خدا قسم (قسم خوردم . اونم به خدااااااااااا) واسم با همه فرق میکردی و فرق میکنی دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت . با وجود تمام بدیهام بهت . چه بخوای و چه نخوای . چه ببخشیم و چه نفرینم کنی بدون هیچ انتظاری ازت . دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/08ساعت 1:10 توسط هیچکس... |
|
|
مروارید ". صدفی به صدف دیگر گفت: " درد عظیمی در درونم دارم.سنگین و گرد است و آزارم میدهد .صدف دیگر با غرور و نخوت گفت: آسمان و دریا را شکر، که من دردی ندارم. من چه از درون و چه از بیرون، سالم سالم ام در همان لحظه، خرچنگی که از کنارشان می گذشت، گفت و گوی آن دو صدف را شنید و به آن صدفی که از درون و بیرون سالم بود، گفت: " بله، سالم و سر حالی؛ اما حاصل درد رفیق ات، مرواریدی بسیار زیباست"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/08ساعت 19:50 توسط هیچکس... |
|
|
وقتي از همه جا نااميد شدي برو توي کوه فرياد بزن که آيا هنوز اميد هست؟؟؟؟؟ آن موقع خواهي شنيد که هست.... هست..... هست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/15ساعت 17:7 توسط هیچکس... |
|
|
بغض... عشق تازه . حرف تازه . من و تو شب که درازه هیشکی مثل ما نفهمید . تو دل این شب یه رازه من یه نیمه از تو بودم . تو یه نیمه از خود من بین ما فاصله افتاد . دل من تو رو شکسته
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/12ساعت 15:2 توسط هیچکس... |
|
|
روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/02/23ساعت 12:27 توسط هیچکس... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره برگشتم
اما نه مث قبل قبلآ کسی بودم اما الان ... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
به شکوه عشق (عادل) وحید طالب لو (مهلا) |
|
RSS
|